آلفاباکس


نقد و معرفی کتاب "پاییز فصل آخر سال است"

25111728

نقد و معرفی کتاب

"پاییز فصل آخر سال است"

اثر نسیم مرعشی

نا امیدترین لبخند دنیا را میزند. او هم مثل من می‌داند هیچ‌چیز هیچ‌وقت قرار نیست درست شود” 
― نسیم مرعشی, پاییز فصل آخر سال است

همیشه این کتاب در قسمت عناوین پرفروش هفته ی کتاب فروشی ، وقت هایی که شتابان رد می شدم و فقط به نگاهی سر سری بسنده می کردم ، خودنمایی میکرد . به خصوص با آن تصویر زیبا از برج ایفل روی جلدش . ولی خب . دلیلی نداشتم که جذب کتاب بشم و شروع به خواندنش کنم . روزی در همان کتاب فروشی شنیدم که خانم راهنما داشت به خانم دیگری توضیح میداد که کتاب عاشقانه ی پراحساسی است و پیشنهاد میکند که آن را بخواند . چرا که کتاب بسیار خوبی است . در همین سایت هم عزیزی که نمیشناسم قسمتی از کتاب را گذاشت که از نظر من خیلی قشنگ بود و فقط می توانست حاصل یک ذهن خسته ی عاشق باشد . شاید به همین دلایل بود که جذب کتاب شدم . 
به امید اینکه کتابی باشد درمورد دختر و پسر جوان دهه شصتی که در راه عشق آتشین خود گرفتار شده اند ، کتاب را خریدم . دلم می خواست دوباره کتابی عاشقانه و احساسی بخوانم . با خودم هم فکر میکردم که حتما نوشته ی یک خانم آن هم در این زمینه باید کتابی باشد که حداقل یک بار اشکی را از چشم خواننده اش سرازیر کند . ولی خب کتاب با وجود زیبایی های خاص خود به مرحله ای که انتظار داشتم نرسید .

"دنبال تو می دویدم . کف سرامیک های سرد و سفید سالن"

باید بگویم که خواندن یک کتاب ایرانی امروزی بعد از این همه مدت لذت زیادی برایم داشت . دغدغه هایشان ، مشکلاتشان ، زیبایی و دل نشینی فرهنگ ایرانی ، بچه های دهه شصتی که نام نسل سوخته را دارند و ارتباطشان با همدیگر ، همه و همه عناصری بودند که زمان زیادی بود با آن ها رودررو نشده بودم . عناصری که درپشت غم و شادی زندگی ایرانی ما همیشه حضور داشته اند و شاید به دلیل مشکلات جامعه و کمکاری های هنری تصویری زیبا از آن ها نداشته باشیم . باید گفت که نویسنده در ساخت دوباره ی این تصاویر از انسان های هم زبان خودمان ، قدمی مثبت و رو به جلو دارد . به طوری که فضا و حال و هوای کتاب شما را یاد فیلم های مدرن و پست مدرن سینمای حال حاضر ایران می اندازد . از همان فیلم هایی که با فیلتر های کمرنگ و نام های عجیب و غریب و صدای آرام زنانه ی راوی وارد سینما ها می شوند . 
نویسنده ، با انتخاب سبک مدرن در داستان نویسی به خلق چندین شخصیت مونث اصلی و تمرکز بر روی زندگی روز مره آن ها پرداخته است . و البته پسرانی که با آن ها در رابطه هستند . شاید که در ابتدا داستان عاشقانه ای در مورد دو شخصیت داستان به نظر برسد ، اما با ورود هم شخصیت جدید ، دامنه احساسی و محتوایی داستان هم گسترده تر می شود . به طوری که در اواسط داستان همان عشق اولیه همراه ماجرا و دغدغه های هر شخصیت کتاب شده و تمرکز اصلی به جای یک رابطه عاشقانه به حوادث و اتفاقات میان شخصیت های داستان گمارده میشود . به شخصه انتظار داستانی عاشقانه بین دو شخصیت اصلی تر را داشتم . 
باید گفت که داستان خطی پیش نمی رود و نویسنده به خوبی توانسته احساسات شخصیت ها ، جو حاضر بر فضای داستان یا حتی خاطراتی که مکمل بعضی شخصیت ها هستند را به خوبی درنظر بگیرد و علاوه بر خلق سناریو های دراماتیک ، از یکنواخت شدن فضای احساسی داستان هم جلوگیری کند . 
شخصیت پردازی کتاب در سطح بالایی قرار دارد و یکی از نقاط قوت خوب کتاب است . هر شخصیت دارای عواطف ، احساسات و طرز فکر خاص خود است که هیچگاه در طول داستان لحن مشابهی پیدا نمی کنند و هرکدام دنیا را از زاویه دید خاص خود می نگرند . همین تغییرات لحن ناگهانی نویسنده و تعامل شخصیت های کاملا متفاوت آن ها با یکدیگر است که سبک مدرنیته ی داستان را به شکلی زیبا و بدیع می آراید . 

"سرم را می اندازم پایین . می ترسم از جواب دادن . می ترسم دهانم را باز کنم و بگویم آره . بعد ، ارسلان بیاید و عقد کنیم و از فردایش ، مادرش هیولا شود و با چنگک و شنل سیاه بیاید پیش مان بماند و هیچ وقت نرود . خودش هم هر روز بیاید مرا کنک بزند و نگذارد دیگر ماهان را ببینم . بعد هم مامان ماهان را از خانه بیرون می کند و من نباشم به دادش برسم و سرگردان در کوچه ها گریه کند و گدا شود و آخرش با لباس های پاره از سرما و گرسنگی گوشه ی خیابان بمیرد . "

کتاب در کنار نقاط مثبت خود بیشتر به داستان کوتاهی میماند که به زور نویسنده و با استفاده از توصیفات گاها بیش از حد طولانی و خسته کننده و نامربوط به داستانی بلند یا رمان بدل گشته است . ایده ی داستانی خوب است و در مورد تعامل شخصیت های کتاب که همراه احساسات ظریف آن ها میشود هم باید گفت که بسیار هم با احساس و دل نشین است . اما به نظر من قسمت هایی از داستان می توانست از دنیای تخیلات شخصیت ها فاصله بگیرد و بیشتر به واکنش های آن ها به اتفاقات دنیای واقعی بپردازد . هرچند که همین تفکرات و تخیلات درونی شخصیت های داستان است که نقاط احساسی و دراماتیکی را رفم می زنند و نویسنده هم در استفاده از توصیفات ظریف و احساسی والبته طولانی خود در به اوج رساندن همین احساسات و تفکرات چیزی کم نگذاشته است . نقاط اوج داستان هم با وجود تعداد اندک خود ، به بهترین شکل ممکن پیاده شده اند . باید اعتراف کرد که کتاب یکی دو نقطه اوج احساسی دارد که ناخودآگاه شما را یاد غمگین ترین یا شاید هم احساسی ترین خاطراتتان می اندازد . 

کتاب با وجود تمرکزی بیش از حد بر تفکرات و احساسات شخصیت ها ، توصیفات گاها طولانی و نبود عشق به معنای واقغی کلمه ، باز هم کتاب خوبی محسوب می شود . کتابی که می تواند برای یک زمستان سرد که مهمانی داغ همچون یک قهوه اسپرسو دارد ، مناسب باشد و شما را همراه داستان غمگین و گاها شاد شخصیت های دوست داشتی خود کند و بار دیگر احساسات ظریف و پیچیده ی انسانی را با طعم دوستی هایی از جنس فرهنگ و زندگی ایرانی به تصویر بکشد . کتابی که می تواند اثری خوب و با احساس در سبک ادبیات مدرن و ژانر اجتماعی باشد . 

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان
و البته شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

"پاییز فصل آخر سال است"


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,داستان ,شخصیت ,احساسی ,احساسات ,کتابی ,احساسات شخصیت ,تعامل شخصیت ,توصیفات گاها ,احساسات ظریف ,زندگی ایرانی

اونی که نیست

Related image

تو منو به بند کشیدی ، توی زندونی که نسیت

عاشقت میشم دوباره 

عاشق اونی که نیست

غرق میشم تو سیاهه موج موهایی که نیست 

دور تو میگردم اینجا ، دور میدونی که نیست

تو یه روزی برمیگردی ، از خیابونی که نیست

عاشقم میشی دوباره

عاشق اونی که نیست ..

“چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.”

ژان پل سارتر


منبع این نوشته : منبع
اونی ,عاشق اونی

وحشی ها

Image result for rough sex Bruised

تو برزخ مرده بود و منم تو جهنم دنیا اومده بودم . هم سن بود . وحشی شده بود و منم وحشی کرده بود . قرار گذاشته بودیم تا جنون بریم و برگردیم . الان وقتش بود . خندید . منم خندیدم . بلندتر خندید . بلندتر خندیدم . پاره کرد . پاره کردم . چنگ زد . زدمش . گاز گرفت . خفه اش کردم . غرق در تن جوان من شده بود . منم درگیر بوی موهایش بودم . زیر حجم بدن هم آتش گرفته بودیم . تمام اتاق به لرزه افتاده بود . هیولاها داشتن کشتی می گرفتن . جنگ خونینی بود . لذتش بدن هایمان را مسخ کرده بود . دیگر نمی دانستم کی بودم . نمیدانستم او کی بود . زبان من روی شکاف جهان حرکت می کرد . شکاف بین حق و باطل . خیر و شر . روز و شب . شب داغی بود . شیطان عاقدمان بود . سیگار و مشروب هم گذاشته بودیم برای بعد . آن شب ، شب جهنم بود . لعنت به اشو و زرزر هایش . لعنت به کل دنیا . من بودم و او و تزریق این لذت در جسممان . نوری را دیدم که از چشم هایش پرید . منم دیگر وقت مردنم بود . تمام شد . جهنم و بهشت و برزخ و هر چه که بود امشب اینجا بود . امشب سایه ی متحرک ما سایه ی حقیقت روی دیوار اتاق توهمی بود . چنان سایه ی داغی بود که حتی کاغذدیواری را هم سوزاند . امشب یکی از ما باید می مرد . 

صبح هیولایی ارضا شده و نشسته بود ، جسدی روی تخت خوابیده بود و روحی هم گوشه ی تخت مرده بود .

حوصله سیاست و فلسفه و شعر و هنر را داری که چه ؟ بیخیال . بیا همدیگر را غرق کنیم . بیا بکنیم و برویم و بعدش هم بمیریم . تمام این همه مدت عشقی وجود نداشت . شهوتی بود فراتر از هر عشق .... . 

" تاریکم ، فردا سراغ من بیا ... "


منبع این نوشته : منبع
امشب ,سایه ,تمام ,بودیم ,وحشی ,جهنم ,گذاشته بودیم

نقد کوتاه و معرفی کتاب "The Hawkline Monster"

302666

نقد کوتاه و معرفی کتاب 

The Hawkline Monster

هیولای هاوکلاین

اثر ریچارد براتیگان

ترجمه از  سارا خلیلی جهرمی


هیولای هاوکلاین . یک وسترن گوتیک . از همان ابتدا ی کتاب انتظار برای یک داستان متفاوت بالا می رود . منظورم درست بعد از خواندن نام کتاب است . یک وسترن گوتیک . اصلا نمی دانستم که باید انتظار چه محتوایی را داشته باشم . خب باید بگویم دقیقا همان چیزی بود که باید می بود . وسترن و گوتیک . داستان با شروعی تقریبا طوفانی نمای فوق العاده ، ادبیات خاص و لحن متفاوت خود را نمایان می کند . دو قاتل حرفه ای با اسلحه های غربی دوران وسترن که در طول داستان هیچ شباهتی به قاتلان حرفه ای ندارند . جز اسلحه هایی که حمل می کنند . پیدا شدن سر و کله ی دختری با ظاهر سرخپوست . غرب وحشی ، کلانتر و کاباره های وسترنی . داستان روایتی سینمایی دارد و از آن دسته کتاب هایی است که بعد از خواندن حس دیدن یک فیلم فوق العاده و صاحب سبک سینمایی را به شما می دهد . ادبیات داستان به معنای واقعی کلمه خاص است . شخصیت های بدون ثبات ، دیالوگ های گاها بی معنی و ساده لوحانه ، هجو های زیاد و در حاشیه ، توصیفات غیر ضروری و در عین حال القای بهترین نما از دوران وسترن ، ویژگی هایی از ادبیات متن هستند که شیوه ی های معمول داستان نویسی را به چالش می کشند و باعث جذابیت بالای سبک خاص این کتاب شده اند . کتاب داستانی بسیار شلخته و در ظاهر بی معنی دارد . اتفاقاتی که بی هیچ دلیل منطقی روی می دهند ، هیولایی که فقط سایه ای از آن باقی مانده ، تصمیم های بی دلیل شخصیت ها و غیره و غیره . اما باید گفت که درمتن صراحاتا اشاره هایی میشود که میتواند گره ی مفهوم داستان را باز کند . 
* ادامه ی متن حاوی اسپویل محتوایی است *
از متن کتاب : 
«طرز نشستن‌شان طوری بود که به نظر میرسید آمده‌اند پیک‌نیک. اما البته پیک‌نیک سوختن خانه بود و مرگ هیولای هاوکلاین و پایان یک رویای علمی. این طلیعه قرن بیستم بود.»
احتمالا برای تعبیر استعاره های کتاب و مفاهیم پشت هر قسمت آن باید به همان حال و هوای اوایل قرن بیستم مراجعه کرد . اما به طور کلی می توان خشونت و شرارت موجود در داستان و همچنین بی منطقی های شخصیت ها و تصمیم های غیر عادی آن ها را نوعی توصیف از همان دوران پرتنش و ناآرام آمریکا دانست . دوران تصمیمات اشتباه و برهم زدن ارزش های اخلاقی . 
شاید بتوان گفت که کتاب هیولای هاوکلاین جزو نمونه های خیلی خوب ادبیات رئال جادویی محسوب می شود . کتابی که می تواند شما را میخکوب روایت سینمایی و جذاب خود کند و به بهترین شکل ممکن افکار آمریکایی وسترنی را پشت داستان و شخصیت های گوتیک خود پنهان کند . حالا می توان گفت که اسم کتاب بهترین اسم ممکن بوده است . یک وسترن گوتیک . 

ترجمه ی داستان خوب و دارای ظرافت بالایی هستش . اما با به کار بردن بعضی کلمات اصلا موافق نبودم . در بعضی جاها بعضی کلمات از نظر من اصلا مناسب فرهنگ و ادب ایرانی نبودن . طراحی جلد هم در سطح قابل قبولی هستش . 

کتاب خیلی خوبی بود و از خوندنش بسیار لذت بردم . توصیه میشه که حتما بخونید . در کنارش هم میتونید آهنگ های وسترنی گوش کنید که واقعا جالب میشه و به حال و هوای داستان هم می خوره . این اولین کتابی بود که با یکی از دوستان به طور همزمان و به توصیه ایشون خوندم . نمیدونم ربطی داشته باشه یا نه ولی حس خیلی خوبی داشت برام . ممنونم ازت دوست عزیز .

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان
و البته شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

The Hawkline Monster

هیولای هاوکلاین


منبع این نوشته : منبع
داستان ,کتاب ,وسترن ,هیولای ,گوتیک ,هاوکلاین ,هیولای هاوکلاین ,hawkline monster ,وسترن گوتیک ,خیلی خوبی ,بعضی کلمات ,monster هیولای هاوکلاین ,hawkline monster هیو

ساعت 12 شب بود

ساعت 12 شب بود .

ساعت 12 شب بود . کامپیوتر جلوم روشن بود و همینطوری بهش زل زده بودم . فکر کنم حدود 3 ساعتی شده بود که "فقط" به صفحه کامپیوتر زل زده بودم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . از زمان آخرین پیام هایش خیلی گذشته بود . اصلا شاید منو یادش رفته بود . اوایل میگفت فردا میام . فردا ها می گفت هفته ی بعد میام . الان دو هفته بود که یه روز درمیون میودم نگاه می کردم شاید پیامی اومده باشه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . بلند شدم . از اتاقم بیرون رفتم . همه خواب بودن . فقط منم که بیدار موندم . کسی اینجا نیست . از هر طرف خانه صدای نفس کشیدن و گاه خر و پف های یکی میومد . رفتم جلوی پنجره . پرده رو کنار زدم . همه ی محله خواب بودن . چراغ همه ی خونه ها خاموش بود . رفتم تو اتاقم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . کامپیوترو خاموش کردم . رفتم دراز کشیدم . سر جای همیشگی . همان جایی که قهوه می خوردم . همان جایی که هدایت می خوندم و آهنگای غمگین گوش میدادم . کتابمو از کنار تختم برداشتم . مسخ بود . صد بار خونده بودمش . ولی دوست داشتم صد بار دیگه هم بخونم . شاید چون حس می کردم غمی داره که درکش می کنم . یادمه به داستان جدیدش رسیده بودم . شروع کردم . "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی .." اه . لعنتی . دوباره نه . امشب هم نمی توانستم تمرکز کنم . جدیدا اینطوری شده بودم . چم شده من ؟ دوباره .  "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی بزرگ بسیار تمیزی بود . چندین تابوت ... " . نه نمیشه . کتابو گذاشتم کنار . نتونستم جلوی خودمو بگیرم . رفتم دوباره کامپیوترو روشن کردم . شاید پیام داده باشه . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . خب شاید دوباره من باید پیامی میدادم . مسخرست که به آدمی که هنوز به پیام قبلیت جواب نداده ، دوباره پیام بدی . ولی خب بهتر از تنهایی بود . بهتر از این همه روز بی هدف زندگی کردن بود . گزینه " پیام جدید " رو زدم . خب حالا باید می نوشتم . دستمو گذاشتم رو کیبورد . " سلام ... خوبی .. ؟" پاکش کردم . "سلام ، ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم ، می خواستم ... " پاکش کردم . "سلام ، ببین نیکو ... " پاکش کردم . "چرا جواب منو نمیدی آخه ؟ " و باز هم پاکش کردم . شاید که واقعا او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . هیچ صدایی نمیومد تو خونه . قبلا بهم گفته بود " چرا هر روز پیام میدی ؟ خب نمیرسم جواب بدم همشونو " راست می گفت . زیاد بهش پیام میدادم . عادت بدی بود که پیدا کرده بودم . ولی خب اون نمی فهمید . نمی فهمید روز هایی که یک کلمه هم توش حرف نزدی یعنی چی . نمی فهمید حرف نزدن با پدر و مادر و نزدیکانت یعنی چی . نمی فهمید کتاب خوندن های چند ساعته بدون هیچ زنگ تلفن یعنی چی . می خواستم لااقل یک نفر باشد تا باهاش حرف بزنم . خودمو خالی کنم . نمی تونستم این همه ساکت باشم . ولی با این حال تنهایی رو دوست دارم . تنهایی برای من خیلی لذت بخش تر از بودن با آدمای اون بیرونه . همیشه حتی وقتی که توی جمع های شلوغ هم بودم احساس تنهایی میکردم .  یعنی الان کجا بود ؟ چیکار میکرد ؟ پیش کی بود ؟ شاد بود یا ناراحت ؟ هیچی نمیدونستم . چقدر راحت رفته بود و جواب نمیداد . یعنی به منم فکر می کرد ؟ معلومه که نه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ ولی شاید فکر میکرد . از کجا میدانستم ؟ شاید اونم مثل من الان تنها باشه و یادش بیوفته که میتونه با من حرف بزنه . شاید دوباره بیاد . صفحه رو دوباره بارگذاری کردم . ضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . 


منبع این نوشته : منبع
پیام ,شاید ,پیامی ,پاکش ,جواب ,تنهایی ,پیامی ندارید ,پاکش کردم ,کردم شاید ,مهمان بودم ,بودم مقبره ,خیلی احمقم اینطور

بررسی سه عنصر «عشق، فلسفه و قهرمان‌پردازی» در The Last of Us

بررسی سه عنصر «عشق، فلسفه و قهرمان‌پردازی» در The Last of Us


اگر که با بازی The Last of Us آشنایی دارید دعوتتون می کنم که حتما حتما این نقد و بررسی رو مطالعه کنید . متن به قلم محمد حسین جعفریان از نویسندگان سایت زومجی هستش و من که واقعا از خوندنش لذت بردم . بعضی دوستان بودن که فقط بازی کردن و خیلی راحت از کنار همچین شاهکاری گذشتن . ولی برای بعضی افراد مثل خود بنده ، این بازی چیزی فراتر از یک بازی روی صفحه ی تلویزیون بود . موسیقی ، داستان و شخصیت پردازی های منحصر به فرد بازی تجربه فوق العاده ارزشمندی رو برای مخاطبان آگاه به ارمغان میاره . به طوری که هنوزم که هنوزه نتونستم داستان زیبا و شخصیت پاک الی رو فراموش کنم . 

این مقاله جزو مقالات خیلی باارزش این روز های شبکه های مجازی و وب سایت های متعدد نقد و بررسی حساب میشه . خوندن این مقاله شاید بهونه ای باشه برای نگاهی دوباره به دنیای پر جزییات و کامل این بازی ، شناخت بهتر شخصیت پردازی و علل کنش و واکنش های تعاملی بازی با مخاطب و آگاهی نسبت به فلسفه های پشت داستان بازی که همین موارد هستند که بازی رو به تکامل می رسونند و باعث شکل گیری پیام متفاوت و با ارزش بازی می شوند . به نظر من این جور طرز فکر ها و بررسی ها هستن که تفاوت گیمر های واقعی رو مشخص می کنن.

به دنیای پر محتوای هنر هشتم خوش آمدید !

ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
بازی ,بررسی ,شخصیت ,داستان ,last ,فلسفه ,شخصیت پردازی ,«عشق، فلسفه ,عنصر «عشق، ,عنصر «عشق، فلسفه